Sunday, August 16, 2009

سلام

دوباره شروع خواهم کرد
سلام

..

Wednesday, July 9, 2008


قاصدك! هان ، چه خبر آوردي؟

از كجا ، وز كه خبر آوردي؟

خوش خبر باشي ، اما ، اما

گرد ِ بام و در ِ من

بي ثمر مي گردي

انتظار خبري نيست مرا

نه ز ياري نه ز ديار و دياري ـ باري ،

برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس ،

برو آنجا كه تو را منتظرند.

قاصدك!

در دل من همه كورند و كرند.

دست بردار ازين در وطن خويش غريب .

قاصد ِ تجربه هاي همه تلخ ،

با دلم مي گويد

كه دروغي تو ، دروغ ؛

كه فريبي تو ، فريب.

قاصدك! هان ، ولي ... آخر ... اي واي!

راستي آيا رفتي با باد؟

با توام ، آي! كجا رفتي؟ آري ...!

راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟

مانده خاكستر ِ گرمي ، جايي؟

در اجاقي ـ طمع شعله نمي بندم ـ خردك شرري هست هنوز؟

قاصدك!

ابرهاي همه عالم شب و روز

در دلم مي گريند.

...

مهدي اخوان ثالث

تهران .شهريور 1338

Tuesday, December 25, 2007


آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستين سرد ِ نمناكش

باغ ِ بي برگي

روز و شب تنهاست،

با سكوت پاك غمناكش

..

ساز ِ او باران ، سرودش باد

جامه اش شولاي عرياني ست

ور جز اينش جامه اي بايد،

بافته بس شعله ي زر تار پودش باد

گو برويد يا نرويد ، هر چه در هر جا كه خواهد يا نمي خواهد

باغبان و رهگذاري نيست

باغ نوميدان،

چشم در راه بهاري نيست

..

گر زچشمش پرتو ِ گرمي نمي تابد

ور به رويش برگ ِ لبخندي نمي رويد

باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست؟

داستان از ميوه هاي ِ سر به گردون ساي ِ اينك خفته در تابوت ِ پست ِ خاك مي گويد

..

باغ بي برگي

خنده اش خوني ست اشك آميز

جاودان بر اسب ِ يال افشان ِ زردش مي چمد در آن

پادشاه فصل ها ، پاييز.

..

اخوان ثالث

Friday, June 29, 2007


يك آن دمي عاشق شدن
دنيا همان يك لحظه بود
آن دم كه چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتي كه من عاشق شدم
شيطان به نامم سجده كرد
آدم زميني تر شد و
عالم به آدم سجده كرد
من بودم و چشمان تو
نه آتشي و نه گلي
چيزي نمي دانم از اين
ديوانگي يا عاقلي
.

.

Thursday, June 28, 2007

از كجا آغاز كنم ؟
از چه بگويم؟
كه هر آنچه بر من رفت از خود بود .
اي يار ! يگانه تن !
بي تو، هر آينه ، چشمانم در راه مي ماند
به كدام راه رفته اي ؟
بي من
..

Tuesday, June 19, 2007

برگ افتاد ، نوشم باد : من زنده به اندوهم ، ابري رفت ،
من كوهم : مي پايم ، من بادم : مي پويم .
در دشت دگر ، گل افسوس چو برويد ، مي آيم ، مي بويم .
.
.

سهراب سپهري

Monday, June 4, 2007

هيس س س . .
روياهايم را آشفته نساز
...